داستان این کتاب حکایت یک زن مسیحی در مراکش است که به روایت یک فعال عرصه هنر (خریدار کلکسیونهای نقاشی) ارائه میشود. «مارا» زن مسیحی با آوارههای فلسطینی که از اردوگاهها رانده شده و لاجرم در آن نقطه از زمین و در کارخانه توتونسازی کار میکنند، ارتباط دارد. حالا این زن مسیحی حکایت آواره شدن آنها از سرزمینهای خود را در کتابی روایت میکند. لایههای روایت همچنین به بیوگرافی خود این فعال که روزگاری در تهران به سر میبرده است، مربوط است.با توجه به حوادث چند دهه گذشته فلسطین و رنج مردمان آن نوشته شده است. این رمان، سعی دارد تحت الهام و تفسیر از تابلوی «کرانیکا» اثر پیکاسو به مبارزه مردم فلسطین با دشمن صهیونیستی اشاره کند و با بازسازی تابلوی کرانیکا، روایتگر جنایات و بمبارانهای غیرانسانی اسرائیل باشد. تابلوی گرانیکا اثر پیکاسو درباره بمباران مردم بیپناه دهکده گرانیکای اسپانیا است و جمشیدی در این رمان تلاش کرده با توجه به این تابلو، به رنج مردم فلسطین بپردازد.
بخشی از کتاب
به هر کافه ای من جمله همین عازف البیانو وارد میشد میرفت دست میگذاشت روی دگمه های پیانو نوازنده هم یک آدم غم زده ای بود که مرتب عادت داشت قهوه بخورد و بنوازد از همه آهنگهای دنیا هم بلد بود. پول زیادی نمی گرفت در همان کافه میخوابید اما وقتی من وارد میشدم و دست میگذاشتم روی دگمههای پیانو صدایش در میآمد قهر میکرد و میرفت پشت پیشخوان کافه و قائم میشد میدانید این صندلی الغاشی بهترین دوره گرد همه محلات العطفار است که سالها جایش را کسی نتوانسته بگیرد؟


























